فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره
مامان فاطمهمامان فاطمه، تا این لحظه: 42 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
يكي شدن مامان و بابايكي شدن مامان و بابا، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

تو هديه بزرگ خدايي براي من و بابات

اولين روز تولدت توي بيمارستان

1393/10/20 12:07
نویسنده : مامان جون
281 بازدید
اشتراک گذاری

دخترك قشنگم سلام مامان جون ...

ماجراي به دنيا اومدنت رو تا لحظه به دنيا اومدنت تعريف كردم حالا بقيه ماجرا ....

تو رو از اتاق عمل بيرون بردن و دكتر مشغول دوخت و دور شد دلم ميخواست هر چه زودتر تموم بشه و تو رو زودتر بغلت كنم .

دوخت و دوز كه تموم شد منو بردن ريكاوري حدود 10 دقيقه اونجا منتظر بودم تا اينكه بيمار برها اومدن و منو از اتاق عمل بردن بخش , از اتاق عمل كه اومدم بيرون خاله جون اينا و مامان جون همه منتظر بودن  , تنها چيزي كه از اون لحظه تو ذهنم خيلي پر رنگه حرف خاله الهام دوستم بود كه تا منو ديد گفت دخترتو ديديم خيلي خوشگله مثل ماهه .

اين حرف تب و تاب دلم رو براي ديدنت بيشتر كرد . خلاصه بيمار برها منو روي تخت گذاشتن و دنبال بابات مي گشتن تا مژدگوني بگيرن . باباتم پايين بود نگهبان نزاشته بود بياد بالا تا اينكه بهش زنگ زدن و گفتن كه بياد و ما رو ببينه بابات كه اومد كاملا متوجه اظطراب و استرسش شدم . همه مي گفتن خيلي مظطرب بوده و عمع آرزوت مي گفت وقتي باهاش دست دادم دستهاش يخ بود . ولي خدا رو شكر من اصلاً استرس نداشتم . الانم كه ديگه همه چي تموم شده بود خدا رو شكر هم تو سالم بودي هم من .

تو رو كه آوردن و دادن بغلم احساس كردم همه دنيا تو بغلمه يه لحظه خيلي خيلي شيرين نمي تونم وصفش كنم انشالله خودت كه مادر شدي مي توني اندازشو بفهمي .

خلاصه اينكه خاله پريوش هم اومد بالا و تو رو ديد كلي ام ذوق كرده بود . مامان جونم اونجا بود مائده و امير محمدم بودن همه از ديدن تو ذوق زده شده بودن و هيچ كس به من نگاه هم نمي كرد همه حواسشون پيش تو بود  . هنوز بلد نبودي شير بخوري منم كه هنوز از كمر به پايينم بي حس بود راحت نمي تونستم بهت شير بودم راستشو بخواي بلد هم نبودم  خندونک همه سعي مي كردن كمكمون كنن تا تو يكم شير بخوري .

تو رو گذاشته بودن كنار من و همه حواسم پيش تو. بود واي كه چقدر ناز بودي . همه پرستارها و هر كي كه مي ديد بهم مي گفت تو قشنگ تر از بچه هاي ديگه آخه اون رو ز تو ي بيمارستان امير المومنين 13 تا بچه به دنيا اومده بودن كه همشون هم دختر بودن . ولي تو از همشون نازتر بودي ( قربونت برم )

وقت ملاقات كه شد همه براي ديدنت اومده بودن بابات هم يه سبد گل خوشگل برامون آورده بود و كلي خيالش راحت شده بود . اون روز پنج شنبه بود و طبق معمول هر هفته همه خونه بابايي اينا جمع بودن باباتم رفته بود اونجا . همه كه رفتن و من و تو خاله جون تنها مونديم . تا ساعت 10 نبايد چيزي مي خوردم از گرسنگي داشتم ميمردم ديگه ،  تو دختر ساكتي بودي گاهي يه ذره شير مي خوردي و ميخوابيدي . هم اتاقي مون دخترش خيلي گريه مي كرد اسمشم باران بود ، تو ميخوابيدي همين كه باران شروع مي كرد به گريه كردن تو هم بيدار ميشدي و گريه مي كردي . قربونت بشم الهي كه بوي مامان و ميشناختي ، روي تخت نوزادي گريه مي كردي همين كه خاله جون تو رو ميذاشت كنار تخت من ديگه گريه نمي كردي نمي دوني چه حالي ميشدم . خيلي حس قشنگي بود خيلي ....

حدوداي ساعت 8 اومدن كه منو از تخت بيارن پايين نمي دوني چقدر سخت بود احساس كردم الان جونم از جاي بخيه هام در مياد خيلي سخت بود ولي مجبور بودم ديگه از تخت كه اومدم پايين و يه ذره راه رفتم حالم يه كم بهتر شد جاي عمل احساس مي كردم داره باز ميشه يكم راه رفتم و برگشتم تو تختم سعي مي كردم هر چند ساعت يه بار برم پايين تا بهتر بشه هر چقدر كه بيشتر راه مي رفتم دردم كمتر و كمتر ميشد و دفعه بعد راحت تر مي تونستم راه برم شب و چند بار از تخت پايين اومدم و يكم پياده روي كردم . تا صبح حالم از بقيه مريض ها بهتر بود ( بين خودمون بمونه يكمم تحملم براي درد بيشتر از بقيه بود)

من كه هنوز بلد نبودم بهت شير بدم بلند ميشدم مي نشستم تا تو بتوني شير بخوري آخه هر دومون ناشي بوديم مامان خندونکخندونکخندونک

تمام شبو من نشسته بودم . دم دماي صبح بود كه يه درد خيلي شديدي بدتر از درد عمل و بخيه بود كتف سمت راستم و حوالي كليه ام شروع شد . يه دفعه يه درد خيلي شديد آنچنان مي اومد سراغم كه نفسم بند مي اومد . خيلي شديد بود خيلي شديد . من كه تا حالا از هيچ دردي ناله نكرده بود احساس مي كردم اون درد داره خفه ام مي كنه رفته رفته هم دردها بيشتر و فواصل زماني اش كمتر ميشد . تاي اينكه صبح ساعت 10 خاله جون به يكي از پرستارها در مورد درد شديد من گفته بود اونها گفته بودن به خاطر نشستن و بيش از حد بالاتر بود سر از بدن داروي بي حسي عوارض داده اومدن يه دونه سرم بهم وصل كردن و يه آمپولم توش زدن كه يكم بهتر شد ولي تموم نشده بود و چند روز بعد از رفتن به خونه هم ادامه داشت تا كاملا از بين بره .

داشتيم جمع و جور مي كرديم تا بابات بياد و كارهاي ترخيصتو انجام بده تا بريم خونمون .

ساعت تقريباً يك بود كه بابات كارهاي ترخيص رو تموم كرد منم كه لباس هامو پوشيده بودم تو رو هم آماده كرده بوديم و آماده رفتن بوديم ساعت 2 بابات اومد و ما همه با هم رفتيم خونه . دختر گلم پاهاي كوچولوشو گذاشت تو خونمون ، خورشيد زندگي ام توي خونمون طلوع كرد و نازنين دخترم اومد تو خونه نمي دوني حال و هواي خونه يه جور ديگه شده بود دختر گلمو تو شكمم برده بودم و تو بغلم آورده بودم خونمون .

خدايا شكرت هزار هزار بار شكرت كه دخترم رو صحيح و سالم گذاشتي تو بغلم دختر خوشگلم معجزه خدا بود تو زندگي مون ...

معجزه من تو با اومدنت زندگي مونو بهاري كردي ...


 

پسندها (2)

نظرات (0)